سيد محمد باقر برقعى

701

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

دانى اين مرحلهء عشق چرا پرخطر است * تا كه نامرد در اين مرحله پويا نشود برق عشق از دل موسى به كُهِ طور رسيد * ور نه از كوه و شجر مشعله پيدا نشود جلوه‌اى كرد و ز يك جلوه جهان برهم زد * رفت و در پرده نهان گشت كه غوغا نشود « سرّى » آن نيست كه اسرار تو گويد با كس * اگر عشقش بگذارد كه به سودا نشود بند افلاطون افلاطون آن حكيم چالاك * عالم ، كره ديد و مركزش خاك انسان هدف و حوادثش تير * حقّ تيرزن و كمانش افلاك پس نيست مفرّ از اين ميانه * با كوشش و سعى و عقل و ادراك درياى وجود چون‌كه زد موج * تسليم به موج كرد خاشاك اى قطره به بحر رو چو « سرّى » * ز آلايش خبث جان ناپاك در كوى دوست قبله‌گاهى نيست دل را جز خم ابروى دوست * راه دل بسته‌ست از هر سو به غير از سوى دوست همّت عشقم علايق را تمامى پاره كرد * وه ! چه محكم بست پاى عشق تار موى دوست هر سحر عشق آيد و از خواب بيدارم كند * گويى از باد سحر بشنيده وقتى بوى دوست دم مزن كايينه‌اش از دم مكدّر مىشود * چاره‌اى نبود به غير از ساختن با خوى دوست اين قدر دل كرد ياد او كه ياد از ياد رفت * هيچ نبود در نظر دل را به غير از روى دوست هرچه از « سرّى » خبر جستم ، ندانستم كجاست * تا كه آخر ديدمش افتاده اندر كوى دوست سلسله بند بيچاره دلى كه عاشق روى تو شد * آواره كسى كه ساكن كوى تو شد از زلف بتان پريش‌تر آنجايى * كو سلسله بند طرّهء موى تو شد